آواز فاخته

گونتر گراس: دوست دارم در زندگی بعدی فاخته باشم.

نویسنده «طبل حلبی» و برنده جایزه نوبل ادبی سال 1999 در سن 87 سالگی از دنیا رفت.

گونتر گراسبه گزارش خبرنگار فرهنگی آنا، گونترگراس روز دوشنبه 13 آوریل (24 فروردین) در شهر لوبک در آلمان چشم از جهان فرو بست. به گزارش CNN، خبر رسمی درگذشت این نویسنده مشهور آلمانی را ناشر آلمانی او، انتشارات اشتایدل منتشر کرده است. کلودیا گلنوینکل سخنگوی انتشارات اشتایدل روز دوشنبه این خبر را در شهر لوبک که وی آخر هفته گذشته را در آن سپری کرده بود، اعلام کرد. هنوز علت مرگ این نویسنده اعلام نشده است.

 

http://www.ana.ir/news/23030

"بوی برف"

منبع: "مجله زنان" 

نقد خانم زری نعیمی بر رمان "بوی برف" 

بنویسیم یا ننویسیم

کاتب می‌گوید: «بنویس! بنویس مصیبت‌نامه‌ی این خاک به‌ توبره‌‌کشیده را، که در تاریخ دوّارش بماند.» کاتب (میرزا ابوالقاسم‌ خان خوشنویس نونقی) پدر جاجان است. جاجان (عزیزه خانم) مادربزرگ سوری (راوی) و یحیی (پسرعمه زری) است. میرزا ابوالقاسم خان نونقی کاتب دیوانخانه‌ی حکومتی ایالت خراسان است. گفته است به جاجان: «بنویس! بنویس تا بماند!» کلمات هجوم می‌آورند. کابوس‌ها مثل کلاغ‌های مرده از آسمان فرومی‌ریزند. مردگان همه جا هستند. گوشه گوشه‌های زندگی را اشغال کرده‌اند. جنازه‌ی صدرا زیر درخت‌های پرتقال و کیوی دفن شده. جنازه‌ی یحیی در سردخانه. جنازه‌ی یحیی خان مشیر (همسر جاجان) بدون سر، میان کوه‌ها. میراث کاتب رسیده به جاجان. و جاجان آن را گذاشته بر دوش‌های یحیی. یحیی نیست. میراثِ نوشتنِ تاریخ دوّار روی دوش‌های سوری (راوی) ـ نوه‌ی جاجان ـ قرار گرفته است.

سوری سرگردان، بلاتکلیف و هاج و واج در میان کلمات و صداها غوطه می‌خورد. هر کدام از آن‌ها او را به سمتی می‌کشانند. مثل آن دو کامیون یشمی و آن سرباز و آن میدان و شهریور 1320. میرزا ابوالقاسم دست‌های سوخته‌اش را روی گوش‌های او می‌گذارد و می‌گوید: «بنویس! بنویس تا بماند!» سوری می‌داند، اگر بنویسد، اگر از میراث شوم خاندان مشیر بنویسد، سرنوشتی هم‌چون کاتب، یحیی و بانو خواهد داشت. صداها او را از هر طرف می‌کشند. او دارد کش می‌آید و کش می‌آید. مثل بدن آن سرباز بسته شده به دو کامیون. بنویسد تا بوی گوشت سوخته تا بوی خون دست از سرش و زندگیش برندارد؟ یا ننویسد تا میراث شوم این تاریخ دوار زیر خروارها خاک دفن شود؟ بنویسد تا به یاد بیاورد یا ننویسد و همه چیز را فراموش کند. کامیون‌ها حرکت می‌کنند. بدن سرباز کشیده می‌شود. و کشیده می‌شود. صداها سوری را می‌کشند، از دو سو. او را هم مثل سرباز به دو کامیون بسته‌اند.

صدای «آن‌ها» می‌آید. آن‌ها به میرزا ابوالقاسم گفتند بنویس! یا آن گونه که ما می‌خواهیم، یا تیغ یا آتش. میرزا ابوالقاسم، خوشنویس بود. می‌توانست بگوید من فقط خوش‌ می‌نویسم. چه فرقی می‌کند، آن چه را «آن‌ها» می‌خواهند می‌نویسم. می‌نویسم تا هیچ نماند تا فراموش شود تاریخ این خاک. وقتی نوشتن این همه سخت و جان‌فرساست که او می‌گوید، پس چرا باید نوشت: «مثل جان کندن هزار باره‌ی زائوست بر خشت و خاکستر.» دردی که کاتب از آن نوشته، یک‌بارش هم غیرقابل تحمل است چه رسد به هزاره باره‌اش،‌ آن هم بر خشت و خاکستر.

بنویسم یا ننویسم؟ جاجان می‌گوید: «بنویس! بنویس آخرین برگ شاهنامه را.» جاجان می‌پندارد با نوشتن آخرین برگ شاهنامه‌ای که او روایتش می‌کند، همه چیز تمام می‌شود. جاجان فکر می‌کند اگر همه‌ی تاریخ فشرده‌ای را که در ذهن اوست بنویسد، از پدرش و بوی دست‌های سوخته و شهریور 1320 و آن سرباز و همسر یاغی‌اش یحیی‌خان بزرگ، تمام می‌شود. سوری می‌داند. می‌داند که قصه‌‌ها وقتی آغاز شوند دیگر تمام نمی‌شوند: «هر چه جلوتر می‌روم بیشتر مطمئن می‌شوم که قصه‌ها هرگز تمام نمی‌شوند. ما را گول می‌زنند، بازی‌مان می‌دهند و یک روز ناگهان با شکل و شمایل جدید ظاهر می‌شوند و ما ساده‌دلانه باور می‌کنیم که داریم قصه‌ی تازه‌ای می‌شنویم... قصه‌ها فقط کش می‌آیند.» مثل آن دو کامیون یشمی. در میدان شهرداری. بدنی که کش می‌آید. بنویسم یا ننویسم. چرا جاجان نگذاشت که ندانیم؟ چرا آخرین برگ شاهنامه را کش داد؟ چرا قصه‌اش را در گوش یحیی (پسر عمه زری) گفت؟ چرا گفت تا او فصل به فصل کتابش را بنویسد. بنویسد تا غیب شود؟

حبس روایت‌ها

و حالا من همان جا ایستاده‌ام که کاتب، که جاجان، که یحیی. فصل‌های کتاب را کنار هم می‌چینم. جاهای خالی را می‌گردم و پیدا می‌کنم: «کلاغی غار می‌کشد ... دلم هری می‌ریزد... چشم‌هایم را باز می‌کنم... یحیی نیست... پدر جاجان هست، دست‌های کهنه‌پیچ‌اش را می‌گذارد روی گوش‌هام. دست‌هاش بوی جزغاله می‌دهند. می‌گوید نباید صدای ضجه‌ی سربازِ‌میدان شهرداری رشت را بشنوم... سرباز را از دو پا بسته‌اند به کامیون یشمی رنگ ارتش و مردم لالِ‌لال فقط نگاه می‌کنند...» بنویسم یا ننویسم؟

بنویسم یا ننویسم. مگر فراموشی بهتر نیست؟ مگر بی‌خبری مفیدتر نیست. مگر نادانی آرامش‌بخش نیست؟ پس چرا بنویسم؟ چرا بنویسم تا کش بیایم؟ تا قصه‌ها کش بیایند؟ از آن سرباز میدان شهرداری رشت تا جاجان،‌ تا بانو، تا یحیی که در سردخانه خوابیده است. سال‌ها پیش مصطفی مستور در داستان‌هایش در ستایش جهل نوشت و تقدس جهل و نسیان. در یکی از راویاتش گفت چه قدر خوب بودند مغول‌ها. آمدند و آتش زدند به کتاب‌ها و کتاب‌خانه‌ها. اگر کتاب‌ها نبودند، اگر قصه‌ها ادامه پیدا نمی‌کردند دیگر بدن سرباز این همه کش نمی‌آمد تا از هم پاره شود. مثل سوری که صداها، کلمات و قصه‌ها او را از هر طرف می‌کِشند و می‌کشند: «عصر روز بیست و چهارم شهریور سال 1320 هجری شمسی است. دو کامیون پشت به هم راه می‌افتند. از هم فاصله می‌گیرند. خط دردی از میانه‌ی بدنم، از بین دو کشاله‌ی ران‌هام شروع می‌شود، خودش را بالا می‌کشد، ‌من از دو سو کشیده می‌شوم، کش می‌آیم... کش می‌آیم... کش می‌آیم... آن قدر که جر می‌خورم. دوپاره می‌شوم. دست و پای چپ و نیمی از شانه یک طرف، دست و پای راست و سر طرف دیگر. از خواب می‌پرم... نه... درست نمی‌دانم... شاید هم به خواب می‌روم که هی کلاغ مرده می‌بینم که از آسمان می‌ریزد زمین!»

بنویسم یا ننویسم؟ وقتی تاریخ را «آن‌ها» می‌نویسند آن گونه که می‌خواهند، قطعه‌هایی را که نمی‌خواهند برمی‌دارند، قطعه‌هایی را که دوست دارند می‌گذارند، کاتب، جاجان و یحیی پناه می‌آورند به داستان تا قصه‌های به خواب رفته و فراموش شده را بیدار کنند. این‌ها، «آن‌ها» نیستند. این‌ها نه تیغ دارند نه آتش نه کامیون. «آن‌ها» همه چیز را با هم دارند. «این‌ها» فقط یک قلم دارند. پس به جای تاریخ، «رمان» می‌نویسند. حالا سوری در مرکز رمان نشسته است. بنویسد یا ننویسد؟ صداهایی نه از جنس جاجان، او را می‌خوانند که ننویسد. ننویسد تا میراث شوم مصیبت‌نامه‌نویسی از این خاندان رخت برکشد. عمه پری می‌گوید: «ننویس! ننویس!» او ادامه می‌دهد: «آدم که هی از مرده حرف بزند خاک خبرش می‌کند. غضب می‌کند و شب به خواب آدم می‌آید. دهن روی دهن آدم می‌گذارد و آن قدر توی چالِ نفس آدم «ها» می‌کند تا روح او را فاسد کند. آن وقت آدم سوایی و وهم‌زده می‌شود.

بنویسم یا ننویسم؟ گردونه هم‌چنان می‌چرخد. دکتر سوری به او می‌گوید: «بنویس! خانم مشیر. بنویس. آن هم بی‌قید و بند.» سوری هم‌چنان کش می‌آید. گردونه هم‌چنان می‌چرخد. دکتر باز هم می‌گوید: «نوشتن یعنی رهایی. یعنی روبه‌رو شدن با واقعیت‌ها. یعنی فرار نکردن.» قید و بندها در برابر روایت سوری قد می‌کشند. از هر طرف که می‌رود دیواری جلویش سبز می‌شود. دیوارها روایت را حبس می‌کنند. صداها قطع نمی‌شوند. صدای یغما (نامزد نادلخواه سوری) می‌آید. یغما روزگاری دوست و همبازی یحیی بوده. همان کسی که سوری را از یحیی گرفته. همان کسی که یحیی را فرستاده یک جای دور تا نباشد. یغما در گوشه‌ای از روایت اعتراف می‌کند که سوری را مثل یک اسباب‌بازی از چنگ یحیی بیرون کشیده تا: «وقتی که با زبانی الکن و تکه پاره حالی‌ام می‌کند که به نظر او (یغما) من (سوری) فقط اسباب‌بازی‌ای بوده‌ام که از چنگ یحیی بیرون کشیده تا آن پسر پر فیس و افاده را بشکند.»

بنویسم یا ننویسم؟ صدای یغما می‌آید. سوری کشیده می‌شود: «ننویس! از هر جا و هر کسی که شروع می‌کنیم به حرف زدن آخرش می‌رسیم به یک مشت استخوان!» یغما اصرار دارد بر فراموشی مردگان و استخوان‌ها. یغما فرزند مادر و پدری است که روزگاری یاغی بوده‌اند. سوری این گونه از آن‌ها می‌نویسد: «من از وقتی که دارم خاطرات مادربزرگم را می‌نویسم عوض شده‌ام، یاغی شده‌ام مثل پدر و مادر یغما در جوانی‌شان که می‌خواستند دنیا را کُن فیکون کنند اما نتوانستند و پسرشان مجبور شد تاوان بی‌کاری و ناداری آن‌ها را پس بدهد.» یحیی و یغما از یک نسل‌اند. مثل میرزا ابوالقاسم کاتب و برادرش. یکی دست‌هایش بر آتش گذاشته می‌شود و برادر دیگر آتش می‌آورد و در آتش می‌دمد. روایت جاجان به تاریخ برمی‌گردد. به هابیل و قابیل به رستم و شغاد به کاتب و برادرش، به یحیی خان و صدرا و یحیی و یغما. یحیی می‌خواهد بنویسد. همان‌گونه که کاتب و جاجان نوشتند. نه فقط قصه‌های آن‌ها را، که قصه‌ها و کابوس‌هایی که خودش دیده و تجربه کرده. از سال 59 که قنداقش را پشت در خانه‌ی مشیر گذاشتند و او شد بچه‌ی نداشته‌ی عمه زری. دختر جاجان تا بیست و چهار شهریور 1390. یغما از کاتب و دست‌هایش بیزار است: «گفتم ننویس. گفتم از مرده‌ها ننویس. اما گوش نکردی. اصلاً چرا فکر می‌کنی باید اون یارو با دست‌های جزغاله‌اش الگوی من باشد؟»

فلسفه‌ی نوشتن

بنویسم یا ننویسم؟ «بوی جزغاله، بوی گوشت سوخته‌ می‌پیچد توی دماغم.» کلاغ‌های مرده از آسمان هم‌چنان می‌ریزند. صداها هم‌چنان از هر طرف که سوری سر می‌چرخاند، بلند است. او کشیده می‌شود. صدای عمه زری هم می‌آید: «ننویس! ننویس! تا میراث شوم مصیبت‌نامه‌نویسی از این فامیل وربیفتد.» از سمتی دیگر کشیده می‌شود: «جاجان می‌گوید بنویسم، مادربزرگ می‌خواهد خاکستر فراموشی را از روی همه‌ی آدم‌های توی کاغذها و نوشته‌های خودش و پدرش پاک کند. می‌خواهد دوباره آن‌ها را زنده کند تا همه آن را ببینند و قصه‌شان را بشنوند.»

زیرساخت و روساخت رمان، فلسفه‌ی نوشتن است. فلسفه‌ای پر از جدال و کشمکش. نقطه‌ی پایانی برای این جدال وجود ندارد. داستان بر متن این درگیری دائمی ساخته می‌شود. روایت‌ها هم می‌خواهند به دامن فراموشی و امنیت و آرامش حاصل از آن چنگ بزنند و هم از آن می‌گریزند. راوی میان این دو وضعیت کشیده می‌شود. همه‌ی این جدال‌ها به شکل قصه‌ای درآمده‌. گردونه‌ای از قصه‌ها که مدام می‌چرخد: «گردونه‌ای که بی‌وقفه می‌چرخد، هی می‌چرخم و همه‌ی این‌ها را با هم می‌بینم.» سوری می‌نویسد. از ننوشتن هم می‌نویسد. کابوس‌ها بیدار می‌شوند. هر قصه، قصه‌ی دیگری را با خود می‌آورد. هر داستان حامله‌ی داستانی دیگر است. قصه‌ی دست‌های جزغاله شده‌ی کاتب، جاجان را بیدار می‌کند. تا او قصه‌ی سرباز را در میدان شهرداری بشنود. و خود در شب‌های بی‌پایان آن خانه باغ، بدون یحیی خان بزرگ قصه‌های دیگری را در شکم خود پرورش بدهد. به بار آورد. قصه‌ی شب مصیب جاجان. شبی که صدرا، در نبود برادر، یحیی خان یاغی که آواره‌ی کوه و بیابان است، هوس خوابیدن با جاجان بیست و چهارساله را در سر پروانده و جاجان همان شب با اتوی ذغالی بر سر او می‌کوبد. این می‌شود راز جاجان. داستان مصیبتِ جاجان دفن می‌شود ته باغ زیر درخت‌های پرتقال و کیوی. نوشتن که آغاز می‌شود، این قصه هم بیدار می‌شود. تا برسد به داستان بانو (مامانو). او از سال‌های 59 آمده به خانه‌ی جاجان. یاغی‌ای است طرد شده از خانه و خانواده. تنها و آواره. جاجان او را کشف می‌کند و به آن خانه باغ می‌آورد. تا او صفحه‌ی زیرین قصه‌ها باشد. تا او هم با این که از نوشتن، از عریانی می‌گریزد و همیشه خود را زیر نگرانی‌ها و دلواپسی‌هایش پنهان می‌کند، به دامن قصه درآویزد و گوشه‌هایی از آن را روایت کند و نویسنده‌ یا راوی کابوس‌های بی‌صاحب باشد. داستان او، قصه‌ی زنان و سلول‌های سیمانی را به عرصه‌ی روایت می‌کشاند. تا یادداشت‌های بی‌صاحب را بخوانیم و روایتی از یک زن: «مرد گفته بود هرزه. بعد کف سیمانی و سرد سلول بود و تاریکی پشت چشم بود و رعشه‌ی فاتحانه‌ی یک بیگانه بر جسمی که دیگر روح نداشت.»

بنویسم یا ننویسم می‌شود فلسفه‌ی این رمان تا در لابه‌لای داستان و خط به خط آن جاخوش کند. داستان تکیه‌گاهی تاریخی، خانوادگی، اجتماعی و فردی ساخته است. نویسنده تکیه‌گاه داستانش را خوب می‌شناسد. با زوایا و ابعاد و گوشه و کنارهایش آشناست. می‌داند چگونه در لابه‌لای داستان آ‌ن را بپروراند. جدال بی‌پایان نوشتن و ننوشتن موازی شده با درد هولناک آن سرباز و کامیون‌های یشمی با آن دردی که کاتب از آن سخن می‌گوید. جان کندن هزارباره‌ی زائو بر خشت و خاکستر.

حبس خانگی

به‌نظر می‌رسد «بوی برف» اولین اثر چاپی شهلا شهابیان باشد. اما داستان گواهی بر تازه‌کاری نویسنده نیست. خط‌ به خط داستان گواهی می‌دهند بر حضور نویسنده‌ای کارآشنا و خبره. نویسنده‌ای که هم داستان را می‌شناسد و هم نگاهی تاریخی، عمیق و چند پهلو به تاریخ و اجتماع دارد. و هم ادراکی همه‌جانبه از شخصیت‌های داستان و زندگی‌شان. نگاه چندپهلو و صیقل‌یافته‌ی او با زبانی مناسب و زیبا پیوند خورده.

داستان نشان می‌دهد که نویسنده علاوه بر همه‌ی دانش‌ها و شناخت‌های چندگونه‌ای که دارد، صاحب اندیشه و بینش هم هست. یادآور داستان‌نویسان شاخص و کمیاب ایران از بهرام صادقی تا گلشیری و ابوتراب خسروی و شهلا پروین‌روح. ادبیات داستانی معاصر دچار حفره‌ها و خلاءهای عمیق و زیادی است. یکی از مهم‌ترین خلاءها، نداشتن تفکر و بینش داستانی است. این خلاء‌ در آثار زنان داستان‌نویس مشهودتر است. تفکر و بینشی که با دانش و آگاهی درآمیخته باشد.

چرا حضور زنان نویسنده‌ای از این دست در ادبیات داستانی معاصر ایران، به انگشتان یک دست هم نمی‌رسد؟ چرا برای نمونه‌ آوردن از چنین بانوان داستان‌نویسی،‌ من فقط یک اسم در اختیار دارم: شهلا پروین‌روح. که او هم انگار در جدال بنویسم و ننویسم، مثل راوی سرگردان مانده و یا نمی‌تواند بدون قید و بند بنویسد و روایت‌هایش حبس شده‌اند. چرا این خلاء‌ با حضور بیشتر زنان متفکر و صاحب اندیشه پر نمی‌شود؟ چرا بانوان داستان‌نویس ما به جای پر کردن این جاهای خالی، افتاده‌اند به ورطه‌ی ستیز و هجو کردن این مفاهیم؟ در داستان‌هایشان کسانی مثل کاتب و یحیی خان و یحیی را به ریشخند می‌گیرند. تا آن جا پیش می‌روند که نمادها و نشانه‌های این نوع از افراد را هجو می‌کنند. از خودم می‌پرسم فمینیسم یعنی چی؟ یک مفهومش مگر برابری نیست؟ نه مثل هم شدن. نه ادای جنس اول را درآوردن. برابر بودن یعنی حضور داشتن در همه‌ی عرصه‌ها. یک قدم برداشته‌ایم. عرصه‌ی نوشتن را اشغال کرده‌ایم. حضور داریم. حداقل در ادبیات، شعر و داستان. اما می‌خواهم بپرسم چرا وقتی هم که دیگران ما را محبوس نمی‌کنند، ما،‌ زنان،‌ خودمان به دور خودمان دیوار می‌کشیم و دست به جداسازی می‌زنیم. چرا داستان‌هایی که زنان می‌نویسند فقط در حصر خانگی به سر می‌برند. هر چه می‌نویسند فقط و فقط از چهاردیواری خانواده است: زن، شوهر و مشکلات عدیده‌ای که این چهاردیواری دارد. اعتراضی به این نیمه‌ی مکتوب نیست. پرسش از نیمه‌های نامکتوب است و حصاری که به دور خود کشیده‌ایم. نکند واقعاً فکر می‌کنیم فقط نوشتن رمان‌هایی مثل «چهل سالگی» و «خاله‌بازی» و «علائم حیاتی یک زن» و «در راه ویلا» و... فمینیستی هستند، اما اگر فقط دور همین محدوده‌ها بچرخیم و متوقف بمانیم، نه تنها داستان‌هایمان تکرار مکررات خواهند شد که مجبوریم برای نجات خود دست به توجیهات فلسفی بزنیم تا خود را از اتهام وارده مبری کنیم. برای توجیه تکرار در آثارمان می‌گوییم جهان از ازل تا ابد بر پاشنه‌ی تکرار چرخیده، هر چه بنویسیم تکرار آن چیزی است که پیشینیان‌مان گفته‌اند و گریزی از تکرار نیست.

علاوه بر آن چه ذکرش رفت، با دست و اراده‌ی خود، خود را به حبس و حصر خانگی انداخته‌ایم. خروج از حصرهای خودساخته و حصرهای دیگران یکی از اصلی‌ترین مبارزات فمینیستی است. با ادبیات و داستان می‌توان این حصرها را شکست و بیرون آمد. از این زاویه نگاه، بوی برف، یکی از بهترین رمان‌های فمینیستی‌ است که تا به حال نوشته شده.

شاهدی در صحن علنی داستان

نویسنده بی‌آن که از جنس نگاه زنانه و منحصر به فرد خود فاصله بگیرد و آن را کنار بگذارد، حصرها را شکسته و وارد دغدغه‌ها و هول و ولاهای تاریخی و اجتماعی شده. بینشی و ادراکی تاریخی دارد اما روایتش بر یک خانواده متمرکز شده است. و از میان آن خانواده، نقش اصلی را یک زن، عزیزه خانوم ملقب به جاجان بر عهده دارد. بی‌آن که واقعیت جاجان را تحریف کرده باشد و از او زنی ایده‌آل آن چنان که خود می‌خواهد، بسازد. او جاجان است: «عزیزه جان، ملقب به جاجان، زوجه‌ی مرحوم خلدآشیان یحیی مشیر دیلمی و صبیه‌ی مرحوم جنت‌مکان میرزا ابوالقاسم خوشنویس نونقی.» نقش مهم او به صبیه بودن و زوجه بودنش برنمی‌گردد. جاجان خود را صاحب میراث نوشتن می‌داند. او می‌خواهد «شاهد» باشد. می‌خواهد شاهنامه‌ی خودش و خاندانش را بنویسد. شاهدی که داستان روی او و دیدن‌هایش متمرکز است. شاهدی نیست که دادستان احضارش کرده باشد. او می‌خواهد همه‌ی آن چیزهایی را که دیده به روایت درآورد. او می‌خواهد شاهدی در صحن علنی داستان باشد. مثل زنان معاصر داستان‌ها نگاهش را محدود و محصور نکرده است. او اصرار دارد تا آخرین برگ شاهنامه‌اش نوشته شود. او می‌داند که برای شکستن حصرها باید دیگران را هم شریک کند. باید اجازه بدهد تا تمام روایت‌ها با صاحب و بی‌صاحب در روایت او گره بخورند. باید بگذارد مصیبت‌ها و کابوس‌های او با رازهای ناگفته‌ی بانو درآمیزد و با زنان سلول‌های سیمانی شریک شود. برای همین مثل پدرش که چشم‌های او را باز کرد و در گوش‌هایش زمزمه کرد، او هم قصه‌هایش را زمزمه می‌کند با: «می‌گویند فراموشی موهبت است. می‌گویند نسیان و بی‌خبری، این که ندانی چه بر سر دیگران آمده، نعمت است. می‌گویند این که فراموش کنی چه دیده‌ای یا چه شنیده‌ای فرصت دوباره‌ زندگی کردن است. پس چرا این موهبت از من دریغ شده است؟ از ما، ‌از جاجان، از یحیی و از من... میرزای خوشنویس نگذاشت عزیزه جان فراموش کند... جاجان نگذاشت یحیی بی‌خبر بماند... یحیی پیله‌ی بی‌خبری مرا شکافت و کتاب قصه‌اش را به من سپرد... حالا هر شب مادربزرگ با پنجه‌های استخوانی‌اش پرده‌ی خواب مرا کنار می‌زند... حالا یحیی هر صبح سر روی بالش من می‌گذارد تا در گوشم ضجه‌ی سرباز میدان شهرداری رشت را زمزمه کند!... چه باید کرد؟... من چه باید بکنم؟... بنویسم یا ننویسم؟»

شاهنامه‌ی جاجان

شاهنامه‌ای که جاجان در پی نوشتن آخرین برگ آن است، در انحصار خودش نیست. او تنها شاهد تاریخی داستان نیست. دیگران هم بخشی از شاهنامه‌ی داستانی او را نوشته‌اند و می‌نویسند. زنان نقش اصلی را دارند. اگر در شاهنامه‌ی فردوسی، رستم نقش محوری را بر عهده دارد، در شاهنامه‌ی جاجان، تکیه‌گاه روایت‌ها بر زنان پی‌ریزی شده. جاجان تمام نیروهای پنهان و آشکار خود را به‌کار گرفته تا زنان خاندان را از حاشیه به مرکز بیاورد. مردان در داستان او حضور دارند. اما مسئولیت اصلی و زنده‌ی داستان به عهده‌ی زنان است. مردان یا مرده‌اند مثل یحیی‌خان یاغی و کاتب یا نیستند و کسی نمی‌داند کجایند مثل یحیی. فصل‌های مکتوب قصه‌هایی که او نوشته از گذشته تا اکنون، هستند. برخی از آن‌ها را جاجان گفته و یحیی نوشته و برخی را هم یحیی به آن اضافه کرده. هر گوشه از شاهنامه‌ی جاجان بر دوش‌های زنی قرار گرفته. بخشی از آن میراث کاتب است و سرنوشت او و اصراری که بر نوشتن دارد در وصیت‌اش به جاجان و واگذاری بار سنگین امانت بر شانه‌های دختر. اگر جاجان را از داستان برداریم، کل داستان در خود فرومی‌ریزد. نگاهی نافذ و تیزبین دارد. به موقع می‌بیند و کشف می‌کند. کشف بزرگ او «بانو» است. مادر سوری. زنی ساکت و تنها. از بیرون که تماشایش می‌کنی یک زن پنجاه و چند ساله‌ و نگران است. یکی از نگرانی‌هایش آلرژی‌های تنفسی دخترش. سوری هم نمی‌تواند او را آن طور که هست ببیند. او را همان‌گونه که دیگران می‌شناسند می‌بیند: زنی نگران ظرف‌های نشسته، نگران رخت‌ چرک‌هایی که روی هم تلنبار شده‌اند، نگران هله‌خوری و دله‌خوری مشیری‌ها و مشکلات گوارشی آن‌ها، از سوپ خوردن‌شان تا خیار و نفخ‌شان و بادمجان‌خوری و استفراغیات‌شان و قرص و شربت‌شان. جاجان تنها کسی است که در پس همه‌ی این ظواهر نقش او را در پازل خانواده‌ی مشیر پیدا کرده است. سوری در آغاز داستان از نقش مقوایی بانو (مامانو) در خاندان مشیر بیزار است: «چرا «مامانوی» من باید برای تابلو خاندان مشیر مثل صفحه مقوایی باشد که سر پا نگهشان می‌دارد؟ صفحه‌ی مقوایی که زیر تکه‌های پازل گم می‌شود.» جاجان می‌گوید بانو را در شلوغی‌های سال‌های پنجاه و نه پیدا کرده. وقتی خانواده‌اش او را طرد کردند و اجازه ندادند بعد از آزادی از زندان به خانه برگردد: «شاید حکمتی در کار بود... تا بانو به خانه‌ و زندگی من راه پیدا کند و بشود عصای دستم، که اگر نبود شاید حالا زیر بار این همه مصیبت هفت کفن پوسانده بودم.» بانو می‌شود همسر رستم پسر جاجان! در شاهنامه‌ی جاجان رستم که پسرش باشد، هیچ نقشی ندارد. در حاشیه است. نقش اصلی و زیربنایی بر عهده‌ی بانوست.

سال‌ها پیش بود. کتابی خواندم با این عنوان یا مضمون: اگر شکسپیر خواهری داشت و خواهر او بود که آثار را می‌نوشت، آن‌ها چگونه از کار درمی‌آمدند. به طنز و مزاح نوشته شده بود. تصمیم جاجان اما جدی است. شاهنامه‌ای داستانی نوشته که فقط یک زن می‌تواند این گونه ببیند و بنویسد. تمام مختصات و شواهد داستان، تک‌تک، جزء به جزء و ترکیب و بافت کلی داستان و... همه و همه در محضر داستان گواهی می‌دهند که همه عناصر جنسی زنانه دارند. مثل تک‌تک اجزای اشعار فروغ، از تفکر و نگاه و بینش او گرفته تا زبانش، کلماتش و... زنان و زنانگی پایه‌ی دیگر داستان که شانه به شانه‌ی تفکر و بینش تاریخی نویسنده حرکت می‌کند.

لکه‌ی سرخ کمرنگ

دغدغه‌ها و دلهره‌های تاریخی ـ اجتماعی با تجربه‌های پر هراس و پیچیده‌ی زنانه درهم می‌آمیزند و لحظه‌هایی خاص و قابل  تأمل را می‌سازند. از عشق و خیانت گرفته تا بازی‌های کودکانه و رویا و رازهای کودکانی که با هم بازی می‌کنند، تا آن لکه‌ی سرخ کمرنگ و تغییرات پر تنش و پر هیجانش. عادت کرده‌ایم یا عادت‌مان داده‌اند که نمی‌توان این‌ها را کنار هم نشاند. بودن یکی نبودن دیگری است. از هم بیگانه‌اند. نگاه و زبان راوی پر از پیچ و تاب‌های زنانگی است. رویکرد اجتماعی، تاریخی و فرهنگی‌اش سبب نشده تا با خودش بیگانه باشد. رمان تلفیقی است طبیعی از همه چیز. مثل خود زندگی.

یکی از خطوط اصلی رمان، از آغاز تا پایان عشق است. عشق یحیی و سوری از کودکی. و جداسازی آن‌ها توسط بزرگترها با ترویج و جا انداختن دروغی بزرگ که یحیی (پسر عمه زری) به خاطر خوردن شیر مادر سوری، برادر رضاعی او محسوب می‌شود. و عشق‌شان غیرمجاز. دروغی که جاجان هم در آن نقش دارد. در بخشی دیگر، داستان به سراغ لکه کمرنگ سرخ می‌رود. لکه‌ای که زندگی زن را زیر و رو می‌کند. کسی عادت ندارد به سراغ این لکه برود و از بحران‌ها و رازهایش بگوید: «نمی‌شد از آن لکه‌ی سرخ کمرنگ با کسی حرف زد... دارم خفه می‌شوم... مگر می‌شود از یک گلوله‌ی بزرگ برف که توی دل آدم می‌چرخد و رو به پایین فشار می‌آورد و لکه‌ای که بی‌خبر پیدایش می‌شود با کسی حرف زد؟ ... تا من بتوانم بی‌دردسر خودم را برسانم به اتاقم، ‌برسانم به مادر تا بگوید با این لکه‌ی سرخ لعنتی چه کار باید کرد؟» تا پیش از این لکه‌ی سرخ همه چیز عادی بود. یحیی و سوری می‌توانستند با هم بازی کنند. سوری می‌توانست برای یحیی انشاهایش را بنویسد و بشود «قهرمان بزرگ» یحیی. تا پیش از این لکه‌ی سرخ، آن‌ها می‌توانستند راز یا رویای مشترک داشته باشند: «... دلم می‌خواهد دست بکنم توی دلم و آن گلوله‌ی بزرگ برف را که هی می‌چرخد و آب می‌شود و ذره ذره نشت می‌کند، بیرون بکشم. دلم می‌خواهد به مادر بگویم من از توالت ته باغ می‌ترسم. بگویم از «چیزی» که حرفش را می‌زند بدم می‌آید. دلم می‌خواهد مامانو خیالم را جمع کند و بگوید من عوض نشده‌ام. بگوید همه چیز مثل قبل از دیدن آن لکه‌ی سرخ کمرنگ لعنتی است...»

نویسنده نشان داده و اثبات کرده که گوشه‌ها و اجزایِ مختلف زندگی را می‌بیند و می‌شناسد. همان قدر دست‌های جزغاله شده‌ی کاتب و سرنوشتش را می‌شناسد، که عشق را، که خیانت را و آن لکه‌ی سرخ را، همان‌گونه که کابوس‌های جاجان و شب مصیبت‌اش را و کابوس‌های تلخ و سیاه آن زن ناشناس را بر کف سرد سلول سیمانی. نویسنده با همان ظرافت و نگاه تیزی که لکه‌ی سرخ و تغییراتش را پی می‌گیرد، ‌رنج‌های بی‌پایان زنی را در یادداشت‌های بی‌صاحب می‌بیند و به روایت درمی‌آورد. زنی پنجاه و چند ساله که تمام عمر در پس پرده‌ی سکوت پنهان شده و نمی‌خواهد با نوشتن و حرف زدن و وارد شدن به چرخه‌ی داستان عریان شود. از عریان شدن می‌هراسد: «آدمی که سال‌هاست حرف نزده، سال‌هاست خودش را پشت زندگی دیگران و کار دیگران پنهان کرده،‌ حالا چطور دهن باز کند و از خودش بگوید. خیال می‌کنم گلویم زنگ زده... حرف زدن من چیزی است شبیه عریان شدن، عریان شدن زنی پنجاه و چند ساله جلو چشم‌هایی که زل زده‌اند به او. چه می‌بینند؟ پوستی چروکیده و پر از لک و پیس روی استخوان‌هایی کج و کوله و توخالی... از من نخواه بین عریان شدن و دروغ گفتن یکی را انتخاب کنم. عریان شدن من دریدن پرده‌هایی است که بعضی روی کارهای خودشان کشیده‌اند. این پرده‌دری برای هیچ کس فایده ندارد.. بگذار به یاد نیاوریم. بگذار به آن فکر نکنیم. بگذار زندگی همین طوری که هست بگذرد، به قول تو تو راکد... ساکن... مردابی...»

 

می‌نویسم، می‌نویسم

هر گوشه از داستان را که می‌کاویم، می‌رسیم به جدال اصلی، که رمان بر آن بنا شده. بنویسم یا ننویسم. بنویسیم تا به یاد بیاوریم، تا بماند یا ننویسیم تا زندگی بگذرد. تا پرده‌ها دریده نشوند، تا موهبت فراموشی سایه سرمان باشد و هم‌چنان زندگی کنیم. نویسنده پاسخی به این جدال درونی و بیرونی نمی‌دهد. می‌گذارد تا همه جا حی و حاضر باشد. زن‌ها با همه‌ی کابوس‌هایشان به چرخه‌ی داستان وارد شده‌اند. نویسنده هم مثل سوری،‌ مثل یحیی، مثل بانو، ‌مثل زن سلول سیمانی، صدای جاجان را شنیده و برگ‌هایی از شاهنامه‌ی داستانی خودش را نوشته.

نویسنده هم زنی پنجاه و چند ساله است. متولد 1338 است. گلویش اما زنگ نزده. مثل زن پنجاه و چند ساله‌ی داستان از عریان شدن نترسیده. مثل جاجان تصمیم گرفته که باشد. مثل سوری بماند و در متن کشاکش صداها و پرسشِ «بنویسم یا ننویسم»،‌ بنویسد. از همین تردیدها هم بنویسد. کلاغی غار می‌کشد. دلش هری می‌ریزد پایین... او می‌نویسد. کلاغ‌های مرده از آسمان فرومی‌ریزند. چشم‌هایش را باز می‌کند... یحیی نیست. صدایش از سردخانه می‌آید... او می‌نویسد. میرزای خوشنویس که زانو می‌زند کنار منقل، برادرش که در آتش می‌دمد... او می‌نویسد. وقتی جاجان در رختخواب مرگ دراز می‌کشد و می‌خواهد برود و ناگهان زنگ در به‌صدا درمی‌آید... او می‌نویسد. وقتی کسی پشت در است و آمده تا بگوید یحیی... سردخانه منتظر ماست... او می‌نویسد. وقتی چشم‌های یحیی از پشت مکعب یخ‌زده زل زده‌اند به او... باز هم او می‌نویسد... مثل جان کندن هزار باره‌ی زائوست بر خشت و خاکستر... اما بنویس! می‌نویسم... می‌نویسم و خون از سر انگشت‌هام بیرون می‌زند...

 http://www.qoqnoos.ir/ShowReviews.aspx?ReviewID=1631

حبس خانگی: نقدي بر رمان "بوي برف"/ مجله زنان/ زري نعيمي

نقدي بر رمان "بوي برف"/ مجله زنان/ زري نعيمي/ 19/فروردین/1394

حبس خانگی: به‌نظر می‌رسد «بوی برف» اولین اثر چاپی شهلا شهابیان باشد. اما داستان گواهی بر تازه‌کاری نویسنده نیست. خط‌ به خط داستان گواهی می‌دهند بر حضور نویسنده‌ای کارآشنا و خبره. نویسنده‌ای که هم داستان را می‌شناسد و هم نگاهی تاریخی، عمیق و چند پهلو به تاریخ و اجتماع دارد. و هم ادراکی همه‌جانبه از شخصیت‌های داستان و زندگی‌شان. نگاه چندپهلو و صیقل‌یافته‌ی او با زبانی مناسب و زیبا پیوند خورده... 

(بوی برف) نشان می‌دهد که نویسنده علاوه بر همه‌ی دانش‌ها و شناخت‌های چندگونه‌ای که دارد، صاحب اندیشه و بینش هم هست. یادآور داستان‌نویسان شاخص و کمیاب ایران از بهرام صادقی تا گلشیری و ابوتراب خسروی و شهلا پروین‌روح...

ادبیات داستانی معاصر دچار حفره‌ها و خلاءهای عمیق و زیادی است. یکی از مهم‌ترین خلاءها، نداشتن تفکر و بینش داستانی است. این خلاء‌ در آثار زنان داستان‌نویس مشهودتر است. تفکر و بینشی که با دانش و آگاهی درآمیخته باشد... چرا حضور زنان نویسنده‌ای از این دست در ادبیات داستانی معاصر ایران، به انگشتان یک دست هم نمی‌رسد؟... چرا این خلاء‌ با حضور بیشتر زنان متفکر و صاحب اندیشه پر نمی‌شود؟ چرا بانوان داستان‌نویس ما به جای پر کردن این جاهای خالی، افتاده‌اند به ورطه‌ی ستیز و هجو کردن این مفاهیم؟ (چرا) در داستان‌هایشان کسانی مثل کاتب و یحیی خان و یحیی را به ریشخند می‌گیرند. تا آن جا پیش می‌روند که نمادها و نشانه‌های این نوع از افراد را هجو می‌کنند. از خودم می‌پرسم فمینیسم یعنی چی؟ یک مفهومش مگر برابری نیست؟ نه مثل هم شدن. نه ادای جنس اول را درآوردن. برابر بودن یعنی حضور داشتن در همه‌ی عرصه‌ها. یک قدم برداشته‌ایم. عرصه‌ی نوشتن را اشغال کرده‌ایم. حضور داریم. حداقل در ادبیات، شعر و داستان. اما می‌خواهم بپرسم چرا وقتی هم که دیگران ما را محبوس نمی‌کنند، ما،‌ زنان،‌ خودمان به دور خودمان دیوار می‌کشیم و دست به جداسازی می‌زنیم. چرا داستان‌هایی که زنان می‌نویسند فقط در حصر خانگی به سر می‌برند. هر چه می‌نویسند فقط و فقط از چهاردیواری خانواده است: زن، شوهر و مشکلات عدیده‌ای که این چهاردیواری دارد. اعتراضی به این نیمه‌ی مکتوب نیست. پرسش از نیمه‌های نامکتوب است و حصاری که به دور خود کشیده‌ایم... 

 متن کامل را در http://qoqnoos.ir/ShowReviews.aspx?ReviewID=1632 (سایت انتشارات ققنوس)بخوانید.

پ.ن: البته خانم نعیمی از کاستی های "بوی برف" هم نوشته اند اما من آنقدر ذوقمرگ شده ام از نگاه ایشان به رمانم که ترجیح میدهم خواندن آن بخش را بگذارم برای دوستانی که حوصله و فرصت کنجکاوی ورزیدن دارند!

پ.پ.ن: و دیگر این که "بوی برف" دومین ارتکاب من به گناهِ کبیره ی نوشتن است. کتاب اول "به یک چیز خوب فکر کن" نام دارد.