"تا صبح شب یلدا"


ای سایه! سحرخیزان دلواپس خورشیدند


زندان شب یلدا، بگشایم و بگریزم!


تا صبح شب یلدا/ هوشنگ ابتهاج

زنجره!

خیال نکن شاعرم؛
این
صدای
زنجره ای ست
که در من
می خواند!

از خانه بزن بيرون!

 

مصاحبه ماهنامه‌ آتلانتيك با پل ترو، نويسنده امريكايي

توجه ‌كرديد كه چند تا از قهرمان‌هاي المپيك به‌طور افراط‌آميزي به خاطر موفقيت‌شان از مادرهايشان تشكر مي‌كنند؟ «من را ساعت چهار صبح مي‌برد سر تمرين» و غيره. نوشتن، پاتيناژ نمايشي يا اسكي نيست. مادرتان شما را نويسنده نمي‌كند. توصيه‌ من به هر جواني كه مي‌خواهد نويسنده ‌شود اين است: از خانه بزن بيرون.

داستان نوشتن و داستان خواندن و كتاب خريدن، هميشه كارهايي بوده‌اند كه حتي در بافرهنگ‌‌ترين جوامع، اقليت بسيار كوچكي آنها را انجام داده‌اند. هرمان ملويل در گمنامي محض مرد. وقتي اف‌. اسكات فيتز جرالد مرد، كتاب‌هايش يا چاپ نمي‌شدند يا فروش نداشتند. پل بولز توانست زندگي كند و بنويسد (و مخدر دود كند) چون براي يك راهنماي مسافرتي مهم قديمي مطلب مي‌نوشت. نويسندگان ارج و قرب خاصي هم ندارند. چند سال پيش قرار بود در بوستون ـ شهر نويسنده‌ها و روشنفكر‌ها- براي يك پل قشنگ و يك تونل خوش‌ريخت اسم انتخاب كنند. روي اولي اسم يك مددكار اجتماعي و فعال حقوق مدني را گذاشتند كه تازه مرحوم شده‌ بود و روي آن يكي، اسم يك بازيكن بيس‌بال را. اين اتفاق در بيشتر شهرهاي ايالات متحده مي‌افتد، دليلش هم تا حدي، بي‌فرهنگي ريشه‌دار و در ضمن، ترس جماعت كتاب‌نخوان از كتاب‌ها و به‌طور كلي از نويسنده‌ها است. نسبت به زماني كه من نخستين كتابم را، در دهه‌ 1960، به چاپ رساندم، بسياري از جنبه‌هاي نويسندگي تغيير كرده‌اند. كار نويسندگي بيشتر به يك جور كار گروهي، كاسبي و فروشندگي تبديل شده و به‌طور كلي، كمتر مطبوع است، اما روزگار من مثل سابق است: از رختخواب بيرون مي‌آيم، وقت تلف مي‌كنم، مي‌نشينم پشت ميز كارم، سعي مي‌كنم چيزي بنويسم...


 

و زمین دوباره خواهد روئید...

 

و زمین دوباره خواهد روئید...

بو بکش

برف‌ها آب می‌شوند

و زمین دوباره خواهد روئید

و خورشید آواز خواهد خواند

و "بوی برف "

ورق به ورق

زمین را فرا خواهد گرفت...

زمین سبز را...

بانو

دست برافراشته نگاه کرد

به نوک انگشتانش

که وصل بود

به زمان...

به آسمان...

به خورشید...


و به شیوا که بودنش دلگرمم میکند.


 

حذف نمی شوم...

حذف نمی شوم
اجازه نمی دهم به بیرون پرتم کنید
عادت کرده ام به باخت های پیاپی
اما
این بازی ِ دیگری ست
که قاعده اش را بهتر از شما می دانم
خوب تماشا کنید
تازه اول بازی ست!

از محمود تقوی تکیار

...

صبح تو را در فروشگاه ديدم
هلو و زردآلو سوا می‌كردي
گفتی برای يك مهمان است.
تمام روز
در انتظار زنگ تلفن بودم.

گئورگ تومانيان
ترجمه: واهه آرمن

مرثیه‌ای برای "میثم"

 

مرثیه‌ای برای میثم

انگار قرار است برگردد و خودش توضیح دهد که آن شب چه جوری شد و او چه فکری کرد و بعدش چه پیش آمد که با فکر او نخواند بعدش هم آنجوری بخندد که شانه هاش بلرزند و هوا ته گلویش قُلُپ قُلُپ صدا کند... می‌خواهی بگویی فیلم هام دستت مانده، لباس هام که آن روز آورده بودم عکاسی کنیم و وقت نشد، کتاب می‌نیمال هام، راستی خواندیش؟... می‌خواهی مسئولیتی بیندازی گردنش تا برگردد. برای اینکه امانتی‌های تو را پس بدهد یا نظرش را راجع به ان کتاب یا فلان فیلم بگوید باید برگردد! عکس‌های پروژهٔ مشترک را باید به تو هم می‌داد، پس برگردد. یعنی کتابم که چاپ شود،‌‌ همان که فصل اولش را خوانده و نظر داده بود، نیست که ببیند؟ باید برگردد. باید بابت فلان حرفش توضیحی بدهد یا من برای فلان کارم از او معذرت بخواهم... بر‌نمی‌گردد. تمام شده...

داروگ/ رضیه انصاری

 

پنجره‌ای رو به هوای تازه

پنجره‌ای رو به هوای تازه

دو سال پیش، در یکی از همین روزهایی که گذشت من آمدم. دو ساله‌ام حالا.

اوایل پاییز هشتاد و نُه بود. دوستی گفت می‌خواهد به نام مجموعه‌داستانم وبلاگ بزند تا من «همهٔ نوشته‌های مربوط به کتابم را بریزم تُوی آن!» درست همین کلمات را گفت و وسوسهٔ آمدن را ریخت به جانم. وسوسه‌ای که آن‌قدر توی ذهن و جانم گشت و گشت و گشت، تا من تسلیم شدم. آن‌روز یکی از همین روزهای پاییزی بود. با عصری ابری و خاکستری که به شدت دلگیرم می‌کند. به خودم گفتم هر چه باشد نوشتن در این‌جا و برای کسانی که نمی‌بینی‌شان نباید بد‌تر از دیدن این آسمان عبوس باشد که نه می‌بارد و نه کاسه و کوزه‌اش را جمع می‌کند برود!

حالا من این‌جا هستم. در این صفحه و پشت کلماتی که خطاب به شما دوستانِ بعضا ندیده‌ام می‌نویسم. آنچه طی این دوسال این‌جا نوشتم، کلماتی که روی این صفحه جان گرفتند، تک‌تک حرف‌هایم، دستِ دوستی شد که به طرف شما دراز کردم. بعضی از شما زودآشنا و بعضی‌ دیرآشنا بودید. چند نفری از شما را رنجانده‌ام حتما و از چند نفرتان رنجیده‌ام، اما آمدن و دیدن هر روزهٔ تک‌تک شما عادتم شده، عادتی نه مرضی مثل جویدن ناخن یا کشیدن مو و دست کشیدن وسواسی و مدام به لباس که مبادا غبار روی آن نشسته‌باشد، نه، عادتم چیزی‌ست مثل ناگزیری دم و بازدم، مثل ناگزیری بلعیدن هوای تازه در صبحی زمستانی وقتی که در اتاقی در و پنجره‌ بسته و خالی از اکسیژن چشم باز می‌کنی و می‌بینی دیگر نمی‌شود نفس کشید، می‌بینی هوا نیست، می‌بینی زندگی دارد کم‌رنگ می‌شود و بی ‌آن‌که فکر کنی می‌دانی تنها راه چاره برای بقا باز کردن منفذی است به بیرون، باز کردن پنجره‌ای رو به هوای تازه، تا زنده بمانی...

 

ما آدم‌ها این‌طوریم!

 

بازخوانی مجموعه‌داستان «پونز روی دمِ گربه» نوشته آیدا مرادی‌آهنی

«پونز روی دُمِ گربه» نام مجموعه‌ای شکل‌گرفته از نُه داستان کوتاه است. نامی که پیشاپیش خواننده را برای آشنایی با جهانی نامتعارف و غیرمعمول آماده می‌کند. جهانی که در آن قورباغه‌ها با آدم‌ها حرف می‌زنند، نوه‌ها به خونخواهی مادر، مادربزرگ را می‌کشند و زنی عاشق مرده‌ای (سنگ قبری) می‌شود که فاتحه‌خوان ندارد! اینها سوژه‌‌های نابِ برخی از داستان‌های این مجموعه هستند، سوژه‌هایی که کمتر کسی به سراغ‌شان رفته. (داستان‌های حق‌السکوت، یک بشقاب گل، این‌طوری برمی‌گردد...) البته این به آن معنا نیست که سوژه تکراری برخی از داستان‌ها، مانند خیانت در داستان « زنی پوشیده‌ با گردن‌بند»، روان‌پریشی ناشی از رفتار بیمارگونه والدین در داستان «داغ انار»، عشق بین بیمار و پرستارش در داستان «زیر آب، روی لجن‌ها»، نقطه‌‌ضعف این مجموعه باشد، چرا که نگاه و زبان خاص نویسنده این داستان‌ها را از افتادن به ورطه تکرار رهانیده.‌ همچنین واژه‌گزینی و لحن‌بخشی کمابیش مناسب با شخصیت‌های داستانی،‌ بیانگر آشنایی داستان‌نویس به زبان، ادبیات و فرهنگ کسانی است که او درباره‌شان نوشته...

متن کامل را در فرهیختگان بخوانید.

 

چه پارادوکسِ بزرگی‌ست عشق!


مادربزرگْ - که خدا نور به قبرش ببارد - می‌گفت:

عاشق که باشی

هرگز نخواهی مُرد.

اما، خودش مُرد!

چه پارادوکسِ بزرگی‌ستْ عشق!


رضا کاظمی/ پا برهنه تا ماه


 برنامه‌های آذر‌ ماه 1391

"کاش گلفروشی آقای تاجیک مالِ من بود"


دلم می‌خواهد عاشقانه‌ترین جمله‌ای را که یک مرد می‌تواند به یک زن بگوید برای شیدا بنویسم.

می‌نویسم «کاش گلفروشی آقای تاجیک مال من بود!»

علی پوزخند می‌زند: همین؟!

بعد انگشتش را می‌گذارد روی کیبورد و کلمه به کلمه عاشقانه‌ترین جمله‌ام را پاک می‌کند:

-عمو عاشقی یا دنبال کار می‌گردی؟

نمی‌دانم، من که عاشقی نکرده‌ام تا بدانم...

از رمان در دست نوشتار