داستانی که راویش گم شد!
دیدن و داشتن دغدغهی بقای ادبیات داستانی، کمی سختجانی میخواهد و کمی از خودگذشتگی!! که بشود در مقابل صفتهایی همچون عقدگشایی و تنگنظری و... از کوره در نرفت، نان قرض نداد و به انتظار رسیدن نان های قرضی هم ننشست!
"ادبیات" دغدغهی من یا "من" دغدغهی ادبیات؟ سوال اساسی این است و پاسخ به این سوال تکلیف ما را نه با ادبیات (ادبیات داستانی در اینجا) که با خودمان روشن میکند. اگر "من" اصل باشد و داستان در خدمت ارتقا و بقای "من" باشد که کار سهل و آسان است! میتوان در ازای هر داستانی که خواند، بیتوجه به ساختار، چراییِ لحنی خاص، گفت و دایری واژهگانی شخصیتها و... بهبه و چهچه گفت و به انتظار شنیدن همینها از نویسندهی داستان مذکور نشست. چون بناست "من" بقا داشتهباشد، حالا به چه قیمتی، اصلا مهم نیست! اما اگر ادبیات دغدغهی "من" باشد آن وقت وضع فرق میکند. دیدن و داشتن دغدغهی بقای ادبیات داستانی، کمی سختجانی میخواهد و کمی از خودگذشتگی!! که بشود در مقابل صفتهایی همچون عقدهگشایی و تنگنظری و... از کوره در نرفت، نان قرض نداد و به انتظار رسیدن نانهای قرضی هم ننشست!
حال چرایی نوشتن این مقدمه که شاید به نظر برخی ضروری هم نباشد، نوشتن دوبارهی من است از رمان عروسکساز. روزی که دربارهی "عروسکساز" مریم صابری نوشتم، گفتم تا این صد صفحهای که خواندهم فوقالعاده است. گفتم بخوانیدش. گفتم به پاسداشت تلاش نویسندهای مینویسم که دو سال تمام به در بسته زد... و حالا به حرمت و پاسداشت ادبیات داستانی (و نیز جدی گرفتن نشر الکترونیکی داستان) مینویسم که متاسفانه حال و هوای پایانی رمان، یعنی تقریبا یکچهارم پایانی داستان، دیگر آنی نیست که بود، بکر و غریزی. حالا بیجان شده، شاید هم مُرده! چون دیگر نه از بکارت غرایز و لحن و نگاه راوی شانزده ساله در آن خبری هست نه از سیلابی که کلمات و تصاویر بدیع را میآورد، نشان میداد، شوکه میکرد و خواننده را به دنبال خود میکشاند! دیگر این واگویههای پیشبرندهی راوی شانزده ساله نیست که در حین اطلاعرسانی، به شکلی نامحسوس و زیرپوستی، جوری که ذاتیِ داستان شدهبود، شخصیتهای خاص خودش را خلق میکرد. اینجا نویسندهی بیحوصله (شاید هم خسته از ممیزی و بازنویسی و...) خودش نشسته و به جای راوی شانزده ساله پایان داستان را تعریف کرده و انگار که داستان را نخواندهباشد، اصلا یادش نیست که پدر از نظر راوی مردی با ظاهری ناخوشآیند بود که راوی چشمهای ریزش، چشمهایی که هیچ دختری دوست ندارد داشتهباشد را، از او به ارث برده. اصلا یادش نیست که همین پدر در طول سهچهارم داستان به سر کار رفته (نمیگویم کجا که داستان را لو ندادهباشم مثلا) در خلوت و دلتنگی راوی حضور نداشته، برخلاف مادر، پس به چه بهانه به یک باره او را از تبعیدگاهی که دختر برایش ساخته بیرون میکشد تا دختر یکی از مهمترین لحظههای تحول شخصیت خود، یعنی گذر از درونگرایی صرف به برونگرایی سطحی و بیعلت را در کنار او و با دیدن جرقههای ناشی از جوشکاری برج میلاد آغاز کند!!! تحولی که بسیار ناگهانی و خلقالساعه است! در بخش پایانی رمان نویسندهی انگار بیحوصله و عجول، شرح دیدار زن جوانِ خریدار عروسکها در پارچهفروشی را پیش میکشد، شاید به نظر خودش آغازی باشد برای تحول گفتهشده، که نیست و بی ارتباط با فضای داستان میآید و میرود. انگار که اصلا نبوده. و "به هر حال" گفتنهای نویسنده که برای ربط و ادامه دادن داستان جا و بی جا میآید که در سه چهارم ابتدایی داستان اصلا و ابدا در واگویههای راوی از آن خبری نیست! و تحول ساسان و ارتقای!! رابطهی او و رعنا که به گمانم نه تنها منِ خواننده که حتما راوی شانزدهساله با آن دنیای ذهنی و رویاهای بکر و غریزی را هم شوکه کردهباشد.
با این همه، در پایان باز هم مینویسم "عروسکساز" را بخوانید چون سرشار است از لحظههای ناب! همان لحظههایی که میشود بهشان گفت "آنِ داستانی!"

